...مجازات ابدی...

...در مجازات نفس کشیدنیم...

روزمرده گی ها

سه شنبه 9 تیر 1388

نوع مطلب :یادداشت ها، 

یه چرت نامه ی مضحک دیگه هم زدم که توش همه ی بی معنی هایی که از سرم میگذره رو بنویسم
احتمالا این هم مثل "مجازات ابدی" معلق باشه ، و مثل خودم
شاید همینجا هم کمی پست بدم ، معلوم نیست. آخه مگه کی از فردا چیزی میدونه؟!! (البته اگه فردایی باشه...)

بگذریم..

آدرسش:
روزمرده گی های یک آزادمرگ


...


..

دوشنبه 4 خرداد 1388

نوع مطلب :یادداشت ها، 

کاش میشد
هر سال "کاش" هایمان را بکاریم
با عنوان_ "کاش امسال "کاش" هایمان سر از خاک در آورند.."
و باز "کاش"ی دیگر برای "کاش" های دیگر..  !!  ..

...


فرود یا سقوط ، تفاوتی دارند؟!!

جمعه 25 اردیبهشت 1388

نوع مطلب :حقایق تلخ، مزخرفات، 

فضای ذهنی تاریک بود
که مرا به انتهای بی انتهای مالیخولیا می برد
ذهنی زاده شده از برای تفکر به بی رحمی و هر چه خوشایند نبود
با حالتی دور از پوسته ی انسانی
هر چه باعث پروازی فراتر از افکار انسان ها بود
و در آخر باعث فرودی اختیاری و شاید اجباری...
در هر حال پروازی بی ثمر ، پروازی بی سرنشین !
نگاهی از بالای سرهایشان
سرهایی با مغزهای از کار افتاده از برای تفکر به. هر چه کثیف.. !!
احساس تهوع دارد
تهوع...
از آن بالا که می نگری
همه چیز را مشاهده می کنی
همه ی افکار آلوده ی آنها را
و احساس نفرت می کنی
این همه ی چیزی ست که مرا به جبر_ فرود_ اجباری_ اختیاری رساند !!
و من فرود آمدم
اما شاید
سقوط کردم
حال از میان پاهایشان می گذشتم تا افکارشان مزاحمت ایجاد نکنند
حال دیگر چشم می بستم و فقط می دانستم
و کمتر از دانستن عذاب می کشیدم
ولی باز
خیلی چیزها مرا در کالبد خود جابجا می کرد
کودکانی
به یادم می آوردند
هر چه در روح پدران و مادرانشان می دیدم
و اینکه آنان نیز روزی
جای پدران و مادرانشان را می گیرند
با وجود اینکه حالا
در اوج معصومیت به سر می برند
در کوچه های پاک رویاهای سفیدشان قدم می زنند و لذت می برند
و در چشمانشان ندانستنی شیرین احساس می کردم
ندانستنی که مرا در بر می گرفت
اما وسوسه ی ندانستن بر حقیقت_ دانستن غلبه کرد و من از چیزی که می دانستم فرار نکردم
این عذاب می دهد
اما در نظر من نیازی دلنشین تر از ندانستن است...
و بعد
به اجباری که دیگر اجباریست ،
به سطح انسان ها رفتم ، نه پرواز می کردم و نه سینه خیز می رفتم !
آن زمان بود که افتاده بودم
با فرودی مرگ بار
سقوط کرده بودم
سقوط
به انتهای لجن زار
گم می شدم در آنها
در یکنواختی متفاوت انسان ها
و تظاهر به شباهتی متداول با آنها...
بازیگری جاودان شدن
در ذهن
تنها عذاب بود
از برای دانستن
و در دل
تنها درد بود
از برای سقوط

...


دوباره روزمره گی...

چهارشنبه 16 اردیبهشت 1388

نوع مطلب :یادداشت ها، مزخرفات، 

خیابان های تکراری و ماشین ها و به اصطلاح آدم ها و چراغ ها و مغازه ها و دوچرخه ها و خیلی چیز های دیگر. 
تکرار همه روزه ی قدم هایی بی هدف ؛ گاهی تند ، گاهی کند.
و همه روزه آلوده کردن هوا و همه روزه گوش دادن...
از شدت نکرار ، روزی دیگر را ساده می نویسم که آن هم معنایی نداشت و تکرار بود و تکرار...

باز در خیابان های تکراری قدم می زنم و گاه گاهی چشمانم به چشمان کثیفشان می افتد
آهنگ ها هم چنان در گوش هایم صدا می دهند انگار نمی دانند من فقط برای تکرار به آنها گوش می دهم
به آسفالت های کف خیابان ها نگاه می کنم و همه را پشت سر میگذارم و از یاد می برم

بعد از چند دقیقه قدم زدن دوستم پیام (!) می دهد "کجایی؟" بی مقدمه میگویم کجا هستم و منتظر می مانم تا برسد. نمیدانستم قرار است بیاید. و اگر نه روی یک نخ سیگار باقی مانده حساب نمی کردم !
می ایستم و تکیه می زنم بر دیوار یکی از خیابان های خلوت تر.

به همه ی دیوار ها و خانه ها و مغازه ها نگاه میکنم. همه تکرار را به یادم می آورند. تنها تکرار...

چند دقیقه صبر می کنم و آهنگ گوش میدهم و یک دقیقه به دختر بچه ای چشم میدوزم... (که در مسیر ثابت ایستاد و یک دقیقه به من در حال کوبیدن پاهایم بر زمین(مثل درامز) و سیگاری که دود می کردم و چشمانی که نیمی بسته بود خیره شد.) به یاد می آورم که دخترک دهانش هم باز مانده بود. لبخند تلخی به عرض شانه ی مورچه های آفریقایی میزنم. باز می روم در موزیک (جمله ی معروف من !)

دوستم می رسد. بدون در آوردن هدفون دست می دهم و با لب هایم ادای سلام کردن را در می آورم و آن هم با صدای بلند ادای سلام کردن را در می آورد !! انگار او کمی از من با حال تر است. (متضاد بی حال !)
قدم می زنیم و گوشه ای می نشینیم، با تردید و خیلی آرام دل از سیگار می کنم و آن را به دست او میدهم و برایش روشن میکنم. واقعا چه دوست بدی هستم.

به ازای هر 10 کلمه ای که می گوید شاید هم بیشتر ، من یک کلمه می گویم و دهانم را می بندم. او هم مرا درک می کند و این دیوانگی ام را... بعد از وقفه ای که می افتد و بعد از گفتن کاری که داشت (که آن هم هیچ بود) می گوید می خواهد به خانه برود و من با دستی که تکان می دهم (در همان خیابان تکراری و بلند ، در میان همه ی چیزهایی که برایم غریبه بودند) محو می شوم و می روم به سراغی تکرار تکراری ها...

...


شاید ، معنایی دیگر...

یکشنبه 13 اردیبهشت 1388

نوع مطلب :مزخرفات، شب نوشته ها، 

وقتی سال ها تکرار شوند
و لحظه ها
یکسان با هم !
بعد از سال ها
همه چیز
معنایی دیگر می یابد
معنایی مضحک و بی معنا
همه چیز نوعی عادت خواهد شد
که دیگر هیچ فرقی نمی کند
یکنواخت باشد یا نباشد
دیگر هیچ فرقی نمی کند
این متون
بی معنا باشند یا سرشار از معنایی دیگر
مهم این است که
بیابد و برود
هر چه هست
و هر چه نیست
باید بیاید و برود
فقط بازی کنیم
تا قسمت بعد و داستان بعد
و همه داستان هایی است
که هزاران سال پیش
به نمایش نامه تبدیل شد
و تا امروز
اجرا می شوند
بی تغییر
و یکنواختی
ما را وا می دارد
به معنایی دیگر بیندیشیم
که وجودش بیش از یک رویا نیست
تفکر به آن احمقانه است
اما رویای آن از برای معنایی دیگر در اوج یکنواختی
بد نیست !!

بکاویم بلکه یافته نشود
انتظار بکشیم بلکه نیاید
آرزو کنیم بلکه بر آورده نشود
رویا ببینیم بلکه بیدار شویم...

و به معنایی دیگر برسیم...


...


همه بی اهمیتند!

جمعه 28 فروردین 1388

نوع مطلب :مزخرفات، 

هیچ اهمیتی ندارد که چه وجود دارد و ندارد
اهمیتی ندارد که چه کار میکنیم و نمیکنیم
چه اهمیتی دارد که چه کسی چگونه می خوابد؟!
با کوله باری از غم ، یا با شور و شوقی احمقانه از برای لذتی ابلهانه!
چه کسی اهمیت می دهد که چه کسی خواب است و کدامین بیدار؟! میداند یا نمی داند؟!!
اصلا اهمیتی نداره!
نفس میکشیم و اهمیت ندهیم بهتر است
بهتر از این احمقانه گفتن و نوشتن و دانستن
اهمیتی ندارد که هرگز نمی توانم اندوه دنیا و آفریده شدنم را از یاد ببرم!
اهمیتی ندارد که سرتاسر این متن بی معناست و پر از پریشانی حال من!
بی وزن و بی مفهوم!
فقط می خواستم بنویسم
از بی اهمیتی همه چیز !
اصلا اهمیتی ندارد که چه کسی چه میگوید!

...


لحظه

شنبه 22 فروردین 1388

نوع مطلب :حقایق تلخ، شب نوشته ها، مزخرفات، 

در مفهوم_ زمان مانده ایم
و در این سکوت_ ابلهانه به انتظار_ دبروز ، فردا را خاطره ای کهنه می یابیم
این میان تنها امروز است که از یاد رفته
چه احمقانه به مرگ_ لحظه رضایت می دهیم
و طول_ عمر پوچ و بی معنا می شود
همین به انتها می کشاندمان
دوزخ و فروس مان یکسان می شود
راه بن بست هایی متصل به هم
ما بن بست ها را می کاویم
و چه جستجویی از برای تغییر؟ در یکپارچگی_ خطوط_ موازی!
و همه در یک لحظه از چشمانمان می گذرد
بی گناه و گناهکار
همه مجرمیم
قاتلان_ لحظه !

...


دروغ_ محض !!

چهارشنبه 19 فروردین 1388

نوع مطلب :مزخرفات، اعتراضات، حقایق تلخ، 

دروغ است
هر چه می گویند از برایش زاده شده ایم
دروغ_ محض !
من نمی بینم!
شاید سو ندارند چشمانم
ولی آنان که می بینند
فریب می دهند خود را !
دروغ است
هر هدفی که برای زندگی پوچمان گذاشته اند
دروغ_ محض !
نمی بینم!
هدفی نیست!
همه سرگرمی است در فاصله ی انتظاری عمیق: پایان !
دلیل شروع ، پایان است و نادانیم از آنچه باید به آن برسیم
دروغ است
هر چه می گویند می شود بود !!
دروغ_ محض !
فرقی نمی کند
هر چه باشیم ، عروسکیم
زندگی ما را به بازی گرفته
احمقانه به بازی ادامه میدهیم بی آنکه اعتراض کنیم
احساسم میگوید: از برای همین اعتراض زاده شدی!!
می گویم: شاید این هم دروغ است! دروغ_ محض !
به هیچ چیز نمی توان اعتماد کرد!
حتی به هست و نیست این جهان...
حتی به این اعتراضات کذائی!
هر چه گفتند
دروغ بود...

...


گذرگاه_ شلوغ

دوشنبه 17 فروردین 1388

نوع مطلب :شب نوشته ها، مزخرفات، 

هممم...
مرگ_ زندگی
جبر_ هستی
روز_ روشن
مصیبت_ بی پایان
شب_ ابدی
آرامش_ تاریکی
غم_ عمیق
حس_ عجیب
تنفس_ بیهوده
تکرار_ دوباره
امید_ بودن
نگاره ی_ دروغین
حرف_ نگفته
حسرت_ بی حاصل
عمر_ رفته
حس و اندیشه ی
عشق ، اندوه ، هیجان ، درد ، بغض ، سکوت ، فریاد ، اشک ، اجبار ، اضطراب ، انتظار ، مرگ... مرگ !
همه بی حاصل بود
دیوانگی است اندیشه ی آنچه اهمیت ندارد
با لبی بسته
چه گذرگاه_ شلوغی است ذهن_ خاموش_ من...

...


دوباره انتظار...

شنبه 1 فروردین 1388

نوع مطلب :یادداشت ها، حقایق تلخ، مزخرفات، 

دوباره انتظار...
تا زمستان_ بعد
چه سخت است
چشم براه بودن
روزهایی که به طول_ قرن هاست
دوباره سال_ نو...
نو؟!
چه دردآور است
یاد_ سال های پیش
جشنی که عزای من است
دوباره رنگ ها...
سبز ، صورتی ، فرمز
تا سفید و سیاه_ بعد
چه کورند چشمانم
در برابر رنگ_ خاکستری_ بهار
دوباره طاقت...
تحمل_ تکرار
تظاهر_ شادی
چه احمقند کسانی که باور میکنند:
خوشحالم !!
خوشحال ؟!
دوباره فریب...
در رویای زمستان
به باد سپردن_ خاکستر_ او (!)
چه دیوانه وار نعره کشیدم
در سوگ_ سرما
دوباره سکوت...
در برابر_ بی رحمی_ طبیعت
چه ظالمانه کشت
بهار_ سبز
زمستان_ سرد را !
فقدان_ اشک...
فریاد...
فریاااد !
تسلیت ! آغاز_ فصل_ سبز !!
تسلیت ! مرگ زمستان !!
تسلیت...
...


دوزخ است!

سه شنبه 27 اسفند 1387

نوع مطلب :یادداشت ها، حقایق تلخ، شب نوشته ها، مزخرفات، 

مانده اند
در اینکه اینجا کجاست!
اما من می دانم
دوزخ است
تن که هیچ
روحم را نیز می سوزاند !
دوزخی که خالق و مخلوق ساخته اندش!!
همانطور که وعده اش را دادند
راه فراری نیست!!
تنها
فرشتگان اندوه
نجاتم خواهند داد!
و مرا پردیسی عطا میکنند
از سکوت
و
اندوهی عمیق
به عمق اقیانوس های بی کران...

...


واقعا !

دوشنبه 26 اسفند 1387

نوع مطلب :مزخرفات، یادداشت ها، شب نوشته ها، حقایق تلخ، 

سخت است
     همه ی آسان ها !

بیدار شدن
دیدن
شنیدن
نفس کشیدن
تحمل_
   روشنایی ،
   جمعیت ،
   دنیا ،
   انسان ،
   و خود

سخت است !
...


گذر از دیوار !

دوشنبه 26 اسفند 1387

نوع مطلب :شب نوشته ها، یادداشت ها، حقایق تلخ، مزخرفات، 

زندگی
مرحله ای ناگزیر بود
که مرگ
مرا از آن ترساند
به راستی چه مهیب است
بودن...

...


مرگ بزی ، در جبر_ "هست"ی...

چهارشنبه 21 اسفند 1387

نوع مطلب :یادداشت ها، اعتراضات، حقایق تلخ، شب نوشته ها، مزخرفات، 

نفس میکشی...
راه می روی...
می خوری...
می نوشی
می خوابی...
بر می خیزی...
و بسیار امر_ دیگر
از برای گذشتن_ زمان_ مجازی_ پوچ را
تو نیز انجام میدهی !!
و نام_ " زیستن " بر آن میگذاری !!
" زندگی " نام منتخب گذشتگان بوده
برای " هستی " ، برای بودن (!!)
هزار تفسیر کرده اند
زندگی یک...است...
زندگی یک...است...
زندگی یک...است...
در نظر من زندگی "یک" نیست !!
بیش از یک است! هر چه که هست!
هر چه کثیف ، هر چه پست...
و تو زنده نیستی
فقط وجود داری !!
این زیستن نیست
بودن است...
پس مرگ بزی ، در جبر_ ماندگار_ هستی...

...


هیچ چیز نشد !

جمعه 16 اسفند 1387

نوع مطلب :یادداشت ها، حقایق تلخ، مزخرفات، 

هر چه بود
خیال بود
هیچ چیز نشد
وقتی گریختم...
دیوانه وار می دویدم
از اینجا... تا فرار...
اینجا؟!
هنوز اینجا هستم !
هنوز...
باد گفت: از چه می گریزی ؟!
گفتم: گرمای غربت می سوزاند تنم را !
گفت: من_ بی دیار چه بگویم ؟!
گفتم: تو بی دیار ، غریبی ! اما من... در دیار خود !!
_به راستی چه کس می فهمید ، دیوانگی را ؟! جنون را؟!_
سکوت کرد
زوزه کشید
به دور قامتم چرخی زد
زمزمه کرد: ای کاش... باد بودی !!
گفتم: ای کاش... !
اما هنوز می دویدم
سریع تر از باد
به پرتگاه رسیدم
روبرویم سقوط بود !
می دیدم او را...
طوفان شدم !
در آغوشش کشیدم
...سقوطی فراتر از ابدیت...
از میان رفتم...
اما بعد
همه چیز همان بود !!
هیچ چیز نشد
بعد از گریختن...

...

---
با تشکر فراوان از Eydis عزیز بخاطر پیشنهادات همیشگی و موثرش.


تعداد کل صفحات: (3) 1   2   3   

فهرست وبلاگ

پیوندهای روزانه

طبقه بندی

آرشیو

نویسندگان

آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

جستجو

آخرین پستها