تبلیغات
...مجازات ابدی... - پست های اسفند 1387
...مجازات ابدی...

...در مجازات نفس کشیدنیم...

دوزخ است!

سه شنبه 27 اسفند 1387

نوع مطلب :یادداشت ها، حقایق تلخ، شب نوشته ها، مزخرفات، 

مانده اند
در اینکه اینجا کجاست!
اما من می دانم
دوزخ است
تن که هیچ
روحم را نیز می سوزاند !
دوزخی که خالق و مخلوق ساخته اندش!!
همانطور که وعده اش را دادند
راه فراری نیست!!
تنها
فرشتگان اندوه
نجاتم خواهند داد!
و مرا پردیسی عطا میکنند
از سکوت
و
اندوهی عمیق
به عمق اقیانوس های بی کران...

...


واقعا !

دوشنبه 26 اسفند 1387

نوع مطلب :مزخرفات، یادداشت ها، شب نوشته ها، حقایق تلخ، 

سخت است
     همه ی آسان ها !

بیدار شدن
دیدن
شنیدن
نفس کشیدن
تحمل_
   روشنایی ،
   جمعیت ،
   دنیا ،
   انسان ،
   و خود

سخت است !
...


گذر از دیوار !

دوشنبه 26 اسفند 1387

نوع مطلب :شب نوشته ها، یادداشت ها، حقایق تلخ، مزخرفات، 

زندگی
مرحله ای ناگزیر بود
که مرگ
مرا از آن ترساند
به راستی چه مهیب است
بودن...

...


مرگ بزی ، در جبر_ "هست"ی...

چهارشنبه 21 اسفند 1387

نوع مطلب :یادداشت ها، اعتراضات، حقایق تلخ، شب نوشته ها، مزخرفات، 

نفس میکشی...
راه می روی...
می خوری...
می نوشی
می خوابی...
بر می خیزی...
و بسیار امر_ دیگر
از برای گذشتن_ زمان_ مجازی_ پوچ را
تو نیز انجام میدهی !!
و نام_ " زیستن " بر آن میگذاری !!
" زندگی " نام منتخب گذشتگان بوده
برای " هستی " ، برای بودن (!!)
هزار تفسیر کرده اند
زندگی یک...است...
زندگی یک...است...
زندگی یک...است...
در نظر من زندگی "یک" نیست !!
بیش از یک است! هر چه که هست!
هر چه کثیف ، هر چه پست...
و تو زنده نیستی
فقط وجود داری !!
این زیستن نیست
بودن است...
پس مرگ بزی ، در جبر_ ماندگار_ هستی...

...


هیچ چیز نشد !

جمعه 16 اسفند 1387

نوع مطلب :یادداشت ها، حقایق تلخ، مزخرفات، 

هر چه بود
خیال بود
هیچ چیز نشد
وقتی گریختم...
دیوانه وار می دویدم
از اینجا... تا فرار...
اینجا؟!
هنوز اینجا هستم !
هنوز...
باد گفت: از چه می گریزی ؟!
گفتم: گرمای غربت می سوزاند تنم را !
گفت: من_ بی دیار چه بگویم ؟!
گفتم: تو بی دیار ، غریبی ! اما من... در دیار خود !!
_به راستی چه کس می فهمید ، دیوانگی را ؟! جنون را؟!_
سکوت کرد
زوزه کشید
به دور قامتم چرخی زد
زمزمه کرد: ای کاش... باد بودی !!
گفتم: ای کاش... !
اما هنوز می دویدم
سریع تر از باد
به پرتگاه رسیدم
روبرویم سقوط بود !
می دیدم او را...
طوفان شدم !
در آغوشش کشیدم
...سقوطی فراتر از ابدیت...
از میان رفتم...
اما بعد
همه چیز همان بود !!
هیچ چیز نشد
بعد از گریختن...

...

---
با تشکر فراوان از Eydis عزیز بخاطر پیشنهادات همیشگی و موثرش.


تنهای مطلق !!

چهارشنبه 14 اسفند 1387

نوع مطلب :یادداشت ها، شب نوشته ها، مزخرفات، 

معادله ی ساده ایست
نمی دانم صورت_ سوال چیست
فقط جوابش را می دانم: تنهایی_ مطلق !!
اما اطمینان دارم که معادله ی ساده ایست
بدون اینکه سوالش را بدانم به جوابش رسیده ام!
من این هستم...
به همین سادگی !
در پیاده روی_ تنهای شبانه ام به این نتیجه رسیدم
چند شب_ پیش!
سایه ی روشن(!)م به من گفت
آری ، روشن است
روشن تر از من
هر چقدر هم خاکستری ست...
روشن تر از من است که تحمل میکند
بردگی_ جسم_ مرده ام را !
آن شب
طاقت نداشت
خسته بود
مثل_ جسم_ مرده ی من
فریاد میزد بر سرم
اما من
ساکت
خیره بودم
در چشمان_ خیره به چشمانم !
او نیز تنفر داشت
از من و افکارم
از من و دیوانگی های شبانه ام
اختیار دار نبودم
حتی اختیار_ خود نداشتم
و اگر داشتم هم
تنهایی لذت_ دیگری دارد
بی سایه شدم
تنهای مطلق !

...


چقدر تکرار مزخرفات؟!!

پنجشنبه 8 اسفند 1387

نوع مطلب :مزخرفات، یادداشت ها، 

هنوز نفس می کشم؟!
نمی دونم این اسمش نفس کشیدنه یا نه!
نمی دونم چرا بازم می نویسم با این حال که میدونم همه ش مزخرفه!!
یادمه چند سال پیش که می نوشتم و...
تنفر بود و تنفر !
چیز خاصی از مزخرفاتی که قدیما می نوشتم یادم نمیاد!
فقط می دونم بریده بودم و نمی تونستم ننویسم!
بعد از یه مدت نوشته ها رو کنار گذاشتم و زدم کنار (!)
حالا از بریدن هم گذشتم...
پس هر وقت نوشتم ، نوشتم
هر وقتم ننوشتم ، مهم نیست !!
نمی دونم چقدر دیگه کشش دارم تا اینکه باز بنویسم
بازم چرت و پرتام به جای یکی دو خط داره به خطای خیلی بیشتر تبدیل میشه
پس زودتر جلوی این قلم رو می گیرم که یه کم کمتر "چرت نوشته" داشته باشم !!
چون دیگه حالم از خودمو نوشته هامم به هم میخوره...
--
پ.ن.: نمیدونم دلیل اینکه این بار با لحن عامیانه نوشتم چیه! یادمه قدیما بیشتر عامیانه می نوشتم! اما شاید این بار دلیلش این باشه که اینجوری از ذهنم گذشت... شایدم واسه اینکه حوصله ندارم...
پس اگه بازم عمری باشه... تا بعد !!

...


دنیایی دیگر...

سه شنبه 6 اسفند 1387

نوع مطلب :یادداشت ها، شب نوشته ها، 

در یاد ندارم
روزی در جمع بوده و با جمع باشم !
جسم اینجا و روح در دنیایی دیگر...
گاه باز می گشتم
به دنیای دیگران
و باز برایم تکرار می شد
هر چه از آن فرار کرده بودم
هر چه به خاطرش پناه برده بودم به همان دنیای خصوصی... !
راهی نمی دیدم
و باز می گشتم به دنیای خود
هر چقدر کوچک در نظر دیگران
و هر چقدر بزرگ در نظر من
دنیایی با شکوه
و بی نیاز از وجود موجودی به نام "انسان!"

...


پناهگاه

شنبه 3 اسفند 1387

نوع مطلب :داستان_ک_، 

فضای اتاق پر بود از عطر عود... اتاقی کوچک با سقفی کوتاه که بیشتر به انبار آذوقه شباهت داشت. تنها نوری که آنجا را روشن کرده بود آتشی بود که در بخاری دیواری زبانه می کشید _کتری سیاه را داغ می کرد_.  پسر لاغر اندام بر صندلی قدیمی نشسته بود و غل غل زدن کتری را تماشا می کرد. کتابی که در دستش بود تکه تکه شده بود و هزاران بار خوانده شده بود. این را از روی جای دستان کثیف بر روی کتاب به سادگی می شد فهمید.
   شیشه ی پنجره دم کرده بود ؛ مثل هوای تهوع آور اتاق! کتاب را باز کرد. ساز دهنی را برداشت و آهنگ ناموزونی را می زد که انگار به او آرامش می بخشید. چشمانش درخشیدند. کار هر روزش را کرد: کنار پنجره ایستاد و نواخت. اما این بار نوایی اندوهناک... سرما از پنجره ای که دیگر نیمه باز بود به داخل نفود می کرد. این حالش را بهتر می کرد. هوای دم کرده ی اتاق آزارش می داد. برف به صورتش می خورد و ساز می زد. نگاهی به چراغی که در خیابانی در دوردست سوسو می زد انداخت. نور هم آزارش می داد. سکوت و تاریکی می خواست. ساز زد. انقدر که چراغ ها خاموش شوند. ساز زد و چراغ ها خاموش شدند. چشمانش بی توان بسته شدند.
   چشمانش را که باز کرد سرمای گرگ و میش زمستانی صورتش را می سوزاند. در پناهگاهش بود. همان اتاق کوچک با سقف کوتاه و هوای دم کرده ی شبیه به انبار آذوقه ! تاریکی داشت می رفت. ایستاد و دوباره ساز زد. آنقدر که چراغ ها خاموش شوند...

...


...نجوای سکوت...

جمعه 2 اسفند 1387

نوع مطلب :یادداشت ها، شب نوشته ها، 

در شب نشینی های خود
می اندیشیدم
به سکوت و حرف های ناگفته اش...
با خود گفتم
شاید این سکوت نیست که سرشار از ناگفته هاست
شاید این منم که آنقدر ناگفته دارم ، سکوت را ترجیح می دهم
گفتن ارضاءم نمی کند
با سکوت بیش از این ها می توان گفت
هر چه ناگفته و ناشنیده است...
و چه آرامشی در بر دارد
گاه سکوت طولانی ام به ساعت ها می انجامد
گاه این ساعت ها "گفتن" را از یادم می برند
انگار هنوز سخن گفتن نیاموخته ام !
گنگ می شوم
و فقط اندیشه !
چقدر اسرار آمیز است... ابن سکوت مستمر !
تاریکی یکنواخت...
اندک اندک سکوتی ابدی به دهان خسته ام اهداء می کند...
متشکرم (!)
...




فهرست وبلاگ

پیوندهای روزانه

طبقه بندی

آرشیو

نویسندگان

آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

جستجو

آخرین پستها